سلام به آبجی کوچیکه کاملیا
امیدوارم سرحال و سرخوش باشی.
دیروز گذشت و بازیافتی در آن نیست تمام شد اما یک تجربه است پس امروز و فردایت روشن و پاک باد که درک خوب امروز تو را راهنمائی است بزرگ از برای فردا.
چندی پیش مطلب جالبی فکاهی در رابطه با فیل نگاشته بودی که تا خواندم ذوق تلخم دوباره زخمش سر گشود و مصیبت نامه ای منظور شد که یکبار کمی از آنرا برایت خواندم ؛ اما به ظهور نرسید نمیدانم چرا در آن هنگامه نشد تا رضایت دل را جواز نگاشتن کنم اما سه روز پیش شد و امشب به نگارش تن دادم.
این قلم را تو چرند و پرند داداش بدان و بدان که اگر تو آنروز مرا بسیار با طنزی تلخ و شیرین خنداندی اما این بی قلم بد قلم بجز سیاهی و نکبت و تلخی زقوم مطلب دیگری ننوشته اگر خواستی لطف کرده بخوانی چون عادت به بازنویسی دوباره ندارم خبطهایم را بعد از مشاهده با چاشنی بزرگواری خود به دست خط اضافه و میل فرمائید و تا می توانید ایرادات راقم را گوش زد کنید ؛ تو و تمام توهای دیگر آشنایان خوب و خوبان دوست داشتنی روح مجرد.
هنوز همسفر رود زنده ی قلمم مسافر شب روشن ترین سپیده دمم
قسم به عشق ؛ دمی زین سفر نیاسایم که با عطوفت و ذهن و خیال ، هم قسمم
حریم پاک و صمیم قدیم من دریاست من از نجیب ترین راندگان این حرمم
قیام موج ، گواه برائتم بادا که من به جرم محبت ، هنوز متهمم
از شکار فیل گفتی و کردی کبابم یه عالمه گوشت با دو تا عاج بزرگ و قیمتی و برتری چثۀ فیل که مرا یاد پرونده های گنده که گند مثل خوره به جونشون افتاده انداخت ، پای بحث های داغ سیاسی دانشگاه ؛ داغستان یا چراگاه پرورشی گاوهای پر احساس شیرده شهری و شهرستانی .
دانشگاه :
دانش گاه می آید و گاه نمی آید. دانش گاه اکتسابی است و گاه اهدائی . دانش گاه انقلابی می شود و آدمها می پروراند تا به رخ این معلم بی سواد ؛ تاریخ ؛ حرمت و حریت خلیفۀ خدا را نشان دهد و گاه نخوتی ببار می آورد که هر چه اون ولایتی که یه عده برایش بجای دستمال یزدی سلسله شاهی، چپی چهارخونه دار پهن می کنن زور می زند تا بگوید ما همان اصل و نسب داران ، دانشجو حوزوی ، زمان شاهنشاهیم نمی تواند جمش کند . دانش گاه پاک می آفریند ؛ بازرگان- طالقانی- جلال- شریعتی چمران- بهشتی- علامه طباطبائی- جعفری- امینی- سید رضا حسینی- جهان آرا- آوینی- حمید کاظمی- مفتح- مطهری- گلسرخی- امیدواران- احسان طبری- سید رضا پاک نژاد- دستغیب آبشناسان- دوران- کاوه- باقری- شریعت رضوی و هزاران هزار مرد ، مرد تاریخ ساخته و بگذار اعترافی کنم که من بدبخت هنوز جرأت نداشته ام تا در این لیست پای زنانی را باز کنم که رنگ رخسارهشان همه اسرار اذلی بوده است و به این امید که روزی حقی به گردن را هر چند اندک باز کنم روز گذران می نمایم اینان نیازی ندارند که حکومت آنها را با هدیه ای الکی و دولکی چهره ماندگار کند و دانش گاه هر چه زور می زند آخرش می شود دانش گه بعد از این سالهای سیاه انقلاب که تبدیل به حکومت آخوندیسم شد و مثل زن نازا یا بانوی نازای متمدن بار نمی آورد . خوب بعد جبر دل و زمانه می گوید دعا و توسل به شبیه سازی راه حلی است شرعی برای حکومت جبارانه تا تخمش را نگاه دارد و این حرامزادۀ غول پیکر زشت و کریه منظر نامش جناحهائی است که حتی به سنگ قبور مبارزان مبارز با استعمار در قطعه 33 بهشت زهرا هم رحم نمی کند و یا روزنامه نگاری را رگ می زند یا وزیر و وکیلی را قیمه می کند و زنانی را مثله . دانش گاه سنگر فهم و شعور و مبارزه است و گاه سالن مد و آرایش ، لاس زدن فاجعه تو راهرو و کلاسها برای لحظاتی جلب توجه یا خود فریبی و مهم همین است که دانشگاه همه چی باشد الا دانشگاه و این همه هم از دانش گاه می آید و هم از دانش گاه نمی آید.
داغستان :
جائیست که همیشه داغ است . خداوند نامش را جهنم گذارد اما آدمها به سلیقۀ خودشون اسمشو عوض کردن موساد- سیا- کا گ ب- ساواک- واجا- س. ا. ج. ا.ا- آگاهی- اف بی آی- ام آی 6 و اسامی زیبای دیگری که بسیارند اما خانۀ دوست کجاست و در آن چه می کنن ؟ داغ می کنن زبان سرخ و به ، ستان می سپارندت یاد باد سریالش را چندی پیش تلویزیون آخوندی گذاشت ؛ دستان؛ که هزاران چشم را دوخت تا بدانند تشکیلاتی دارد این دانش گاه و بی گاه انجمن با کلی دانش پژوه ریز و درشت با اسلحه هائی گرم و زیبا و امروزی، همان برادران تخم خوارج ، همان دستار بندان فرقانی که پاک کردند و می کنند گلهای لاله و پاره های تن را به تیری از جفا جلوی درب دانش گاه همونائی که با کلمه چرا در دانش گاه به گاه بعضی ها که اسمش رو گذاشتن فلسفه مخالف بودند و دخل ملاصدرای شیرازی را که بی پروا گفتۀ مولانا را از شعری زیبا به کلام آورد ؛ آوردند :
خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
و این رسم ادامه دارد و امروز هم اگر تو سوالی کنی اول نمره نمی گیری و چند ترم برای اینکه درس را شیر فهم شوی و بدانی سوال حرام است می اندازنت بعد انگها شروع می شود ؛ از خط برگشته بی دین- چی به آقا فحش دادی- رفتی در جناح کفار قدم می زنی- با دخترا می بینیمت- ازت عکس داریم باهاش روهم ریختی و هزار بی آبروئی دیگه و اگه نشد خداحافظ دانش گاه اکتسابی علم جواب نداد بیکاری هم بد نیست و دست آخر هر طوری نشد که بشه خفتت کنن می برنت داغستانی باغستانی برای حلاجی بعضی سموم افکار . به چه قیمتی ؟ سر سبز حلاج .
چراگاه بزرگ تولید گاوهای پر احساس شیرده شهری و شهرستانی :
دانش گاه چراگاهی بزرگ پر از سفره های رنگارنگ جناحی و غیر جناحی از چپ و راست و ائتلاف و اصلاح و وسط و بالا و پائین ، درویش مسلکی و عرفانی بازی و دمکراتیکی و هیئتی و ... که اسمش شده ایران یه دانش گوه بزرگ که خوباش روی هم به یه پول سیاه 123 میلیارد و بازار نمی ارزند تو را بخدا بپرس کدامیک حرفهای فاطمی نیا- زیباکلام- حسن زاده آملی- سروش-گرجیان- ابراهیمی دینانی- حکیمی- آهی- معلم- مهدوی دامغانی و عده ای قلیل را به گوش جان سپرده اند یا این بزرگان چند تن متولد نموده اند.
آی دمت گرم و سرت خوش باد نان حرام شاهی سلامم را تو پاسخ گوی نان ، در بگشای .
و آه و فغان از نان سرد حلال آخوندی .
فغان زین شهر کج باور که حتی نکته آموزش ز افسون طلسم و رمل و اسطرلاب می ترسد
خدا کمک ، کمک و کمک .
خدا مثل اون گاوه نشم پول نزول کنم که مدرک بگیرم . خدا اون گاوه اومده نوع تربیت ارتباط با بانوان محترم سالنهای مد رو یاد بگیره من نشم . خدا اون گاوه از ولایتی دم می زنه که حتی دو تا کتاب راجع به اصلش نخونده و حرفای یامفت می زنه ؛ تعصب پوچ و بی معنی بدون تحقیق ؛ من نشم و خدا گاوی نشم که گوساله تن به ذبح ازلی داده باشم . بابت همۀ ایناست که روح مجرد کمک می خواد.
چی شد از فیل به کجا رسیدیم . آبجی
تو مملکتی که آدمای سیاسیش بازاریند – آدمای اقتصادیش فلسفه می گن – فلاسفش آوازه خوانند آوازه خوانانش عارف – عرفاش بی محکمه تیر بارون می کنن حتی بچه هاشونو و تو این همه سیاهی و تباهی و بدبینی و بدبختی تو برای خلاصی و حتی برای اینکه به خودتم که شده کور سوی امیدی بدهی تو فکر شمعی ، آره درست شنیدی نور شمع و اون همۀ امید توست منجی توست و تو آرزو داری این همه سختی یه بار جواب بده و تو فارغ از جنگ هفتادو دو ملت تو حساب پس انداز اون باشی که یهو می بینی سر قبر چند تائی رفقای قدیمی ایستادی که یه روزی تو روزگار خودشون هم بحث سیاسی اجتماعی دانش گاه کردن و هم قاطی گاوائی مثله داداش نشدن و موندن و شمع شدن و سوختن .
چند تا پیشنهاد هم برای اسمها دارم :
- مامورین کنترل کیفیت - الکی خوشان سازمان بازرسی کل کشور .
- معاونین بخش مهندسی و تحقیق و توسعه - جامعه اصلاحات توابین .
- کانون وکلای حقوق – سازمان بازیافت شهرداری .
- برخی دیگر از سیاستمداران - مجلس خبرگان راهبردی .
- سیاستمداران دیکتاتور – دفتر شورای نگهبان و جمعی از صحابه ناخلف پیمان ناتو در موسسات زمینی و زیر زمینی واتیکان اسلامی .
- سیاستمداران دمکراتیک – ادیبان ادب شناس مجلس با توصیه نامه های خوب ادبی و استعاره و اصطلاحات زبان عربی، نه فارسی، نه پارسی، نه پهلوی، گور به گور شد؟ برای مخفی کردن اسامی غاصبان مالی بیت الحال . إه حواسم نبود بیت المال .
- سیاستمداران لیبرال – حکمرانان حجره و دخمه های تنگ بازار
- و از همه جالب تر اقتصاد دانانند : اموات گذشته ، حال و آینده در دنیای زندگان
این سیاهه داستانی حقیقی و تلخ از زندگی داداش و خیلیها مثله اونه روحهای مجردی که دوست دارن بپرن و این ذره که بیرون ریخت تو اطاق دل مونده بود و گندیده بود باید یه خونه تکونی می کردم که این چرند شد اما همش نیست با این همه سیاهی و اعتقاد کامل به اینکه نظام اسلام دوست داشتنی و دلپذیر است اما این حکومت سفیانی صفت آخرین تیر کمان ابلیس قبل از آمدن منجی است و این همه هجمه های منفی برای الک کردن ایمان است ایمان دارم :
و ایمان دارم که نور هست و نور هست و نور هست ، بله درسته اندازه اش کم است نور شمع است و در این طوفانها و بلاها خیلیها یا نمی بینند و یا از کنارش می گذرند و نمی فهمند اما نور هست و هست و هست .
همین نه آتش جان ، شعله می کشد ز تنم که از حرارت " من " گر گرفته ، پیرهنم
ز گر کشیدن من های دوزخی در من زبانه های زبان ، شعله شعله ی سخنم
هنوز ، مشتعل جنگ مرگ و زندگی ام هنوز ، زنده ی آتش گرفته در کفنم
گذر ز سلطه ی یک اهرمن توانم کرد کجا توان عبور از هزار اهرمنم ؟
اگر به کندوی شعرم ، نشان ز نوشی نیست دچار عقربه های همیشه نیش زنم
امان نمی دهند زخم های تازه روز اگر چه زنده ترین زخم خورده ی کهنم
به رغم این همه زخم و خلاف این همه داغ هنوز ، جوهر سیال روح خویشتنم
من ایمان دارم که با این همه مصیبت می شود رها بود.
من ایمان دارم می شود درون سیاهی غوطه خورد اما اسیر نشد و کنار نور با نور زندگی کرد.
من ایمان دارم می شود رنگها را دید؛ محبت را حس کرد؛ عشق و شور را لمس نمود؛
و دوباره زندگی را زندگی کرد.
شاعر نفس بکش که قلم زندگی کند
یک دم مکن درنگ که دم زندگی کند
وقتی تمام عقربه ها نیش می زنند
مگذار ، در سرود تو ، سم زندگی کند
هر چند خط فاصله در بین واژه ها
پیوسته مانع است ، قلم زندگی کند
اما هنوز پنجره ای هست و کوچه ای
تا زندگی ، قدم به قدم زندگی کند |